خاطره
سلام دختر عزیزم خوب و خوش و سلامت که هستی ان شاالله؟
ببخشید که دارم با تاخیر خاطراتت رو میذارم
الان دقیقا پنج شش روزه که نوزدهمین ماه زندگیت رو پشت سر گذاشتی و حسابی برا خودت خانوم شدی و البته بلا و بازیگوش.
7 آبان تولد دوسالگی ریحانه جون بود و دعوت شدیم. حسابی بازی کردی میرفتی روی مبل و بعد هم توی طاقچه باباحاجی اکبر که چندوقتی شیطنتات رو ندیده بود میگفت ضحی خیلی شیطون شدی و یاد بچگیای بابات میفتم.



حالا خاطره یه اتفاق بد
ضبح روز 11 آبان بهمون خبر دادن که باباحاجی( بابابزرگ منو بابایی) که دوسه هفته ای میشد بیمارستان بستری بودن دار فانی رو وداع گفتن خدایش بیامرزد.
یادش بخیر بچه که بودیم عشقمون این بود که بریم خونه باباحاجی و باباحاجی بهمون پول بده. بهمون میگفت هرکی همرام بیاد مسجد براش اسمارتیز میخرم میگفت هرکی بیاد تو بغلم بخوابه بهش دویست تومن پول میدم. اگه روسری سرمون نبود میگفت کلوتت(روسریت) کو؟ هروقت ماهارو تو مسجد میدید بهمون جایزه پول میداد.
تورو خیلی دوست داشت منو بابایی سعی میکردیم تا جایی میتونیم بهش سر بزنیم .هروقت میرفتیم باهات بازی میکرد و تو اوج مریضی تورو میدید میخندید و یه بار که با بابای من رفته بودی مسجد تورو دیده بود بهت جایزه داده بود .
باباحاجی توی زمان طاغوت که مقام معظم رهبری به جیرفت تبعید شده بودن خونشون رو در اختیار ایشون قرار داده بودن. بعد از فوتشون سایت های خبری خبر فوت باباحاجی رو منتشر کرده بودن با تیتر ((میزبان مقام معظم رهبری در دار الولایه در گذشت)). روحش شاد و یادش گرامی باد. برای شادی روحش صلوات.

اینم عکسای مراسم خاکسپاری:


السلام علیک یا حسین بن علی

توی دهه اول محرم خیلی نتونستیم بریم مراسم شما اولش اسهال و استفراغ شدی و بعدشم سرما خوردی و تب شدید 39 درجه شب تا صبح منو بابایی مامان جون بتول باباحاجی بالا سرت بیدار بودیم تبت اصلا پایین نمیومد صبح بردمت پیش دکتر نیک ورز توی بیمارستان گفت ساعت 12 بیا بستریش کن فدای علی اصغرت یا امام حسین خیلی بهم سخت گذشت خاله ها شروع کردن به دعا کردن و بعد هم استخاره گرفتیم و نهایتا بستریت نکردیم و خداروشکر از عصر تبت کمتر شد و الان فقط سرفه میکنی و اب ریزش بینی داری.



خاطره
